💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

خلوت

0خلوت.ارحمی .خواجه

خدایا، مرا در اصلاح نفسِ خویش به کاری فرمان داده‌ای که خود در انجام دادن آن از من تواناتری، و قدرت تو بر آن کار و بر من، از قدرت من افزون‌تر است. پس مرا چنان نیرویی ده که با آن به کاری مشغول شوم که تو را از من خشنود می‌سازد، و خشنودی خود را در حال تن درستی [نه در گرفتاری و سختی] از من بخواه. امام سجاد علیه السلام ************************************ کپی از این وبلاگ مجاز است به شرط سه صلوات برا آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در حسرت موجم باران کفافم نیست *********************************** به وبلاگ خود خوش آمدید




مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به دنبالش خواهد دوید .

یک زوج انگلیسی در اوایل ۶۰ سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ،
هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.


خانم گفت: اوووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و …اجی مجی لا ترجی

دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه با خودش فکر کرد و گفت:

باید یه جوری از شر زن پیرم خلاص بشم باید یه دختر خوشگل گیرم بیاد و بعد با کمال پر رویی گفت : خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابر این، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری ۳۰ سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه

پری چوب جادوییش و چرخوند و…

اجی مجی لا ترجی

و آقا ۹۲ ساله شد!

خانمش تا چشمش به صورت پر از چروک و دستان لرزان همسر پیرش افتاد از جاش بلافاصله بلند شد و گفت تو دیگه همسر من نیستی پیرمرد !!

مرد با چشمانی گریان بدنبال همسرش با پشتی خمیده می دوید و می گفت : من عاشقتم !!! حتما پیرمرد این جمله حکیم ارد بزرگ رو نشنیده بود که : مردی که همسرش را به درشتی بیرون می کند ، به اشک به دنبالش خواهد دوید .



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 22 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

و انسان تنها نشسته بود

و انسان تنها نشسته بود، غرق در اندوهي فراوان. همه حيوانات دور او جمع شدند و گفتند: "ما دوست نداريم تو را اينگونه غمگين ببينيم.

هر آرزويي داري بگو تا ما برآورده کنيم."

انسان گفت: "مي‌خواهم قدرت بينايي قوي داشته باشم."

كركس جواب داد: "بينايي من مال تو." انسان گفت: "مي‌خواهم نيرومند باشم."

پلنگ گفت: "مانند من قدرتمند خواهي شد." انسان گفت: "مي‌خواهم اسرار زمين را بدانم."

مار گفت: "نشانت خواهم داد." و سپس تمام حيوانات هرچه داشتند به او دادند. وقتي انسان همه ي اين هدايا را گرفت

و رفت، جغد به بقيه حيوانات گفت: "انسان ديگر خيلي چيزها مي‌داند و قادر است كارهاي زيادي انجام دهد.

من مي‌ترسم!" گوزن گفت: "ولي انسان به هرآنچه ميخواست رسيد، ديگر غمگين نخواهد بود."

اما جغد جواب داد: "نه. حفره‌اي درون انسان ديدم. اشتياق و حرصي عميق كه كسي را ياراي پر كردن آن نيست.

اين همان چيزي است كه او را غمگين مي‌كند و مجبورش مي‌كند بخواهد.

او آنقدر به خواستن ادامه مي‌دهد تا روزي هستي مي‌گويد: من تمام شده‌ام و ديگر چيزي ندارم پيشكشت كنم!!!



نوشته شده توسط adytum در چهارشنبه 21 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

آرام زندگي كن!

انعطاف پذیری.

 

هيچ چيز در اين جهان چون آب، نرم و انعطاف پذير نيست.
با اين حال براي حل كردن آنچه سخت است، چيز ديگري ‌ياراي مقابله با آب را ندارد.
نرمي بر سختي غلبه مي كند و لطافت بر خشونت.
همه اين را مي دانند ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند.
انسان، نرم و لطيف زاده مي شود و به هنگام مرگ خشك و سخت مي شود.
گياهان هنگامي كه سر از خاك بيرون مي آورند نرم و انعطاف پذيرند
و به هنگام مرگ خشك و شكننده.
پس هر كه سخت و خشك است، مرگش نزديك شده
و هر كه نرم و انعطاف پذير، سرشار از زندگي است.
آرام زندگي كن!
هرگز با طبيعت‌ يا هم جنسان خود ستيزه مكن و گزند را با مهرباني تلافي کن...



نوشته شده توسط adytum در سه‌شنبه 20 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

حدیثی ار مادرمان حضرت فاطمه علیها السلام

 قالَتْ علیها السلام : فَاكْثِرْ مِنْ تِلاوَةِ الْقُرآنِ، وَالدُّعاءِ، فَإنَّها ساعَةٌ یَحْتاجُ الْمَیِّتُ فیها إلى اُنْسِ الاْحْیاءِ.

ضمن وصیّتى به امام علىّ علیه السلام اظهار نمود:

پس از آن كه مرا دفن كردى ، برایم قرآن را بسیار تلاوت نما، و برایم دعا كن ، چون كه میّت در چنان موقعیّتى بیش از هر چیز نیازمند به اُنس با زندگان مى باشد.



نوشته شده توسط adytum در دوشنبه 19 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

چه ها آمد ، چه ها رفت..!؟

دروغ آمد: .... اعتباررفت
شعارآمد: .... عمل رفت
شراب آمد: .... شخصیت رفت
تلویزیون آمد: .... خواب رفت
زنا آمد: .... ازدواج رفت
سود آمد: .... برکت رفت
مد آمد: .... آبرورفت
پرخوری آمد: ... سلامتی رفت
رشوه آمد: .... حق رفت
دیرخوابی آمد: .. نمازصبح رفت...
اسراف آمد: .... قناعت رفت
نژادپرستی آمد: .. برادری رفت
ماهواره آمد: .. حجاب رفت
فارسی وان آمد: .. حیا رفت
گاوصندوق آمد: .. زکات رفت
تالار آمد: .... غیرت رفت
تلفن آمد: ... صله رحم رفت
اندیشه کنیم
چه ها آمد،چه ها رفت..!؟



نوشته شده توسط adytum در دوشنبه 19 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

سختی ها پر پرواز انسان

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.

شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما بدنش ضعیف و بال هایش چروک بود.

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد.

چون انتظار داشت که بال های پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.

هیچ اتفاقی نیفتاد! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست

این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن

راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بال هایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

آموزه های داستان

- گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم.

- اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم ،فلج می شدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 18 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

گول زدن....گل زدن

گول زدن خود ،گل زدن به دروازه ی خودی است

 



نوشته شده توسط adytum در سه‌شنبه 13 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

خداوند خانواده ي شهدا را انتخاب كرد تا مقامشان را يادآور شود.

شفای مادر

حدود بيست سال پيش در ايام محرم پايم ضربه ي شديدي خورد به طوري كه قدرت حركت نداشتم. پايم را آتل بسته بودند. ناراحت بودم كه نمي توانستم در اين ايام كمك كنم. نذر كرده بودم كه اگر پايم تا روز عاشورا خوب شود، با بقيه ي دوستانم ديگ هاي مسجد را بشورم و كمكشان كنم. شب عاشورا رسيده بود و هنوز پايم همان طور بود. از مسجد كه به خانه رفتم، حال خوشي نداشتم. زيارت را خواندم و كلي دعا كردم. نزديكي هاي صبح بود كه گفتم مقداري بخوابم تا صبح با دوستانم به مسجد بروم.

در خواب ديدم در مسجد (المهدي، بلوار امین قم) جمعيت زيادي نشسته اند و من هم با دو عصا زير بغل بودم. يك دسته ي عزاداري در حال ورود به مسجد بود. جلوي دسته، شهيد«سعيد آل طه» داشت نوحه مي خواند. با خود گفتم: اين كه شهيد شده بود! پس اينجا چه كار مي كند؟

ناگهان ديدم پسرم «محمّد» هم كنارش هست. عصازنان به قسمت زنانه رفته و در حال تماشاي اين ها بودم كه ديدم محمد به سراغم آمده و دستش را دور گردنم انداخت. به او گفتم: مادر، چه قدر بزرگ شده اي؟

-   آره، از وقتي كه به اينجا آمديم، كلّي بزرگ شديم.

بعد رو به من كرد و گفت: مادر! چه شده؟ مشكلي داري؟

-   چيزي نشده پاهايم كمي درد مي كرد، با عصا آمدم.

-   ما چند روز پيش رفتيم كربلا. از ضريح برايت يك شال سبز آوردم.

بعد دست هايش را باز كرد و از سر تا مچ پاهايم كشيد، آتل و باندها را باز كرد و شال سبز را به پايم بست و گفت: از استخوانت نيست؛ كمي به خاطر عضله ات است كه آن هم خوب مي شود.

از خواب بيدار شدم، ديدم باندها همه باز شده و شال سبزي هم به پاهايم بسته شده بود. آهسته بلند شدم و آرام آرام راه رفتم. من كه كف پاهايم را نمي توانستم روي زمين بگذارم، داشتم بدون عصا راه مي رفتم. پايين رفتم و شروع به كار كردم كه پدر محمّد از خواب بيدار شد. وقتي  من را در اين حالت ديد زد زير گريه... .

بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني رحمة الله عليه رسيد. ايشان گفتند: او را نزد من بياوريد.

پيش ايشان رفتم و شال را به ايشان دادم. ایشان گفتند: به جدّم قسم، بوي حسين عليه السلام را  مي دهد. سپس به آقازاده ي شان گفتند: آن تربت را بياوريد، مي خواهم با هم مقايسه كنم.

وقتي تربت را كنار شال گذاشتند، گفتند كه اين تربت و شال از يك جا آمده است. فكر نكنيد اين يك تربت معمولي است! اين تربت از زير بدن امام حسين عليه السلام برداشته شده است، مال قتلگاه است، دست به دست علما گشته تا اكنون به دست ما رسيده است. شما نيم سانت از اين شال را به ما بدهيد، من هم به جايش به شما از اين تربت مي دهم.

گفتم: بفرماييد آقا، تمام شال براي خودتان. ايشان گفتند: اگر قرار بود اين شال به من برسد، خداوند شما را انتخاب نمي كرد. خداوند خانواده ي شهدا  را انتخاب كرد تا مقامشان را يادآور شود.

«ستاره ها(2) /ص38/ به نقل از عباس لامعي؛ همرزم شهيد»

«روایت عشق/ سیمین وهاب زاده مرتضوی/ ص24/ راوی همرزم شهید محمد جواد آخوندی»



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 11 اسفند 1392

ارسال نظر(1)

« تو فقط پا بزن »

من در ابتدا خداوند را یک ناظر، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت، او بلد بود...

از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :

« تو فقط پا بزن »

من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »

او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !

وقتی میگفتم : « میترسم »، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم...

او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »

و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ... 

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند، اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد. 

خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک، پرواز کند...

و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم.

من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم.

http://aseeereto.blogfa.com/



نوشته شده توسط adytum در دوشنبه 05 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

بازتابی عالی از فیلم خرابه لر خاطره لر ، اولین ساخته شهریار زرمی از خواجه

حیف که هچ زادیمیز یوخودی آما هر زادی میز واری دی

ایندی هر زادیمیز وار آما هچ زادیمیز یوخدی

افسوس که در گذشته هیچ چیزی نداشتیم ولی همه چیز داشتیم

ولی حالا همه چیز داریم (از نظر رفاه) ولی هیچ چیز نداریم

گرفته از فیلم خرابه لر خاطره لر

خرابه ها خاطره ها

واقعا این سوال به جا می باشد که چرا با وجود این همه پیشرفت و افزایش رفاه آرامش واقعی وجود ندارد

آن گمشده انسان چیست

که با یاد آوری گذشته خود، با وجود آن همه سختی و فقرد ر آن زمان ،حسرت آن زمان را به دل دارد !؟

چرا آن زمانها ، زندگی،  بیشتر به دل می نشست  

 آرامشی که با وجود سختی ها  در زندگی ما جریان داشت به کدامین دلیل کمرنگ گردیده است؟

آن سادگی   و یکرنگی ها کجا رفته اند؟

بیاید بیشتر بیاندیشیم...

------------------------------------------------

بازتابی عالی از فیلم خرابه لر خاطره لر ، اولین ساخته شهریار زرمی از خواجه

نشان از این واقعیت دارد که جوانان ما با کمی اعتماد به نفس می توانند کارهایی ارزشمند انجام دهند که در ذهن مخاطب باقی بماند

فقط کمی اراده و باور لازم است  باور به اینکه

من می توانم

تا موفقیت راهی نیست



نوشته شده توسط adytum در شنبه 03 اسفند 1392

ارسال نظر(0)

مطالب پیشین


Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 16131