💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

خلوت

0خلوت.ارحمی .خواجه

خدایا، مرا در اصلاح نفسِ خویش به کاری فرمان داده‌ای که خود در انجام دادن آن از من تواناتری، و قدرت تو بر آن کار و بر من، از قدرت من افزون‌تر است. پس مرا چنان نیرویی ده که با آن به کاری مشغول شوم که تو را از من خشنود می‌سازد، و خشنودی خود را در حال تن درستی [نه در گرفتاری و سختی] از من بخواه. امام سجاد علیه السلام ************************************ کپی از این وبلاگ مجاز است به شرط سه صلوات برا آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در حسرت موجم باران کفافم نیست *********************************** به وبلاگ خود خوش آمدید




چند لحظه تامل

 

یکی باش

برای یک نفر

نه

تصویری مبهم در خاطره صد ها نفر

Be One
For one person
Not
vague Image on memory of hundreds of
Person

 



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 17 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب

 

 

استاد:

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت: پدر يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه


گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام

گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم مي ميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاالله که بهت سلامتي ميده


با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم مي ميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نمي کرد
با خودم مي گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار مي کردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نمي کردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد مي شدم و دعا مي کردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک مي کردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي مي کردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول مي کنه؟
گفتم: بله، اونجور که می دونم و به نظرم مي رسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت مي رفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم مي تونيد کاري کنيد که نميرم

 گفتن نه. پرسیدم خارج چي؟ و باز جواب
دادند نه
خلاصه  ما رفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
اگر این مطلب را دریافت کردی بدون که خدا تو رو خیلی دوست داشته
که امروز این زنگ خطر رو برات به صدا در آورده
 
...

دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب

 

 



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 17 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

تو مال منی!

 

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می زد افراد خانواده هم دورش جمع می شدند، بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .

زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!

و در حالی که بشدت گریه می کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟

بله پسرم ، همیشه .

با این حال تو مرا دوست داری ؟

بله پسرم، دوستت دارم !

چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟

چون مال من هستی!!!

….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می رسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟

او می گوید : چون مال من هستی.

http://www.hipersian.com

 



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 13 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

شیوه مدیریت عجیب (دولتی)

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد.


زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.

اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه!»...

شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی آشنا شده‌اید..

http://hdmmsr.blogfa.com

 



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 13 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

جهت حرکت

 اگر جهت حرکت درست نباشد

مهم نیست با چه سرعتی حرکت می کنی

If the direction is not correct
No matter how fast move you



نوشته شده توسط adytum در شنبه 12 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .

سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند .

به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .

در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .

نفر اول گفت :....

« من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام .

اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم.

می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم .

چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام .

کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .»

 

نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام .

اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم .

در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم .

در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم .

و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .»

 

نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت :

« من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام .

من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم

می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .

 



نوشته شده توسط adytum در شنبه 12 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

دوستی

 

 

همیشه کسی رو برای دوستی انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه

که نخواهی برای انکه توی قلبش جا بگیری بارها وبارها خودت رو کوچک کنی

 

 

دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره

ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه.

Friendship is like a BOOK. It takes few seconds to burn,

but it takes years to write

 

 



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 10 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

شیطان

به شیطان گفتم لعنت بر تو باد

لبخند زد گفتم:چرا می خندی؟

پاسخ داد از حماقت تو خنده ام می گیرد

پرسیدم:مگر چه کرده ام؟

گفت:مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی به تو نکرده ام!

با تعجب گفتم:پس چرا زمین می خورم؟

گفت:نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای...نفس تو هنوز وحشی است... تورا زمین میزند.

گفتم:پس تو چه کاره ای؟

گفت:هر وقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد...

فعلا برو سواری بیاموز

 

http://hdmmsr.blogfa.com/

I said to the devil : curse upon you
he smiled

I said: Why are you laughing?
he is answered :I laugh at your stupidity
I asked: what doI  ?
he Said, you cursed me, while I am did not you  bad,!
I wonder: So whydid I fall the earth?
he Said  : your soul is, like a horse that did not subdue it ... your soul is still wild ... it.s Hitting the ground you.
I said: So what are you ?
 he Said: whenever learned to ride a horse,  I will come to Scare your horse

...
Now you go Learn ride

 



نوشته شده توسط adytum در چهارشنبه 09 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

کارمند !

 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند .

هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: " شما همه جزو تیم ما هستید.

شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید.

بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.

" آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند .
آنها به خوبی کار می کردند و نتیجه کارشان نیز رضایتبخش بود.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: " می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید.

من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است.

کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟

" آدمخوارها به یکدیگر نگاهی کرده و اظهار بی اطلاعی کردند."

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت ،
 
بزرگ آدمخوارها از بقیه پرسید:

" کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟ ها ؟! کدومتون ؟؟
 
"

یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد.

بزرگ آدمخوارها گفت: " ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم

و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!

از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید.!!!

 

http://choulab.persianblog.ir

Five cannibals were employed as a programmer at a computer services company.

During the welcoming ceremony the boss says:
"You're all part of our team.
You earn good money Here
And you can go to the Dining and eat as much food as you like.

So I do not eat other employees

 

Cannibals promised
They not to eat the company's employees.
They worked very well as the result of of their work was satisfactory.
Four weeks later the boss came to them and said

, "I know you're working too hard., I am satisfied with all of you.,

But one of our cleaners have has disappeared. Any of you know which is happened to her?

"Cannibals look another and

They said :we do not know. "

after the boss left, the president of the cannibals said to the others:

"Which one of you of ignorant   got the cleaner? For ?!  Which of you?" 
 
One of the cannibals reluctantly raised his hand.

'the president of the
cannibals says

"You  are fool!

we ate directors, officers and project managers for Four weeks

 and no one noticed anything,

and now YOU ate the men   and the boss found! 
 
From then please do not eat people
that are Working 
 
 

 

 



نوشته شده توسط adytum در دوشنبه 07 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

به یاد دوست

 

 

الم یان للذین امنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله

آیا مومنان را هنگام آن نرسیده است که دلهایشان به یاد خداوند نرم شود.

Is it not time
that the hearts of believers softens with Remember of God.

 



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 06 بهمن 1392

ارسال نظر(0)

مطالب پیشین


Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 16131