💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

خلوت

0خلوت.ارحمی .خواجه

خدایا، مرا در اصلاح نفسِ خویش به کاری فرمان داده‌ای که خود در انجام دادن آن از من تواناتری، و قدرت تو بر آن کار و بر من، از قدرت من افزون‌تر است. پس مرا چنان نیرویی ده که با آن به کاری مشغول شوم که تو را از من خشنود می‌سازد، و خشنودی خود را در حال تن درستی [نه در گرفتاری و سختی] از من بخواه. امام سجاد علیه السلام ************************************ کپی از این وبلاگ مجاز است به شرط سه صلوات برا آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در حسرت موجم باران کفافم نیست *********************************** به وبلاگ خود خوش آمدید




Kindest on ourselves of our ownمهربانتر از خودمان بر خودمان

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتندو دودل بودند در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند

بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت

. سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد”.

سرنوشت خود مشخص خواهد کرد”.

سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد

رو بود  سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: “سرنوشت را نتوان تغییر داد و با یک سکه انتخاب کرد.

ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد:” کاملا حق با شماست

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt.

On the way to the battle, they stopped at a religious shrine. After praying with the men, the general took out a coin and said, “I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose.”

“Destiny will now reveal itself.”

He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious.

After the battle. a lieutenant remarked to the general, “No one can change destiny.”

“Quite right,” the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.

 

گاهی فقط یک قدم کوتاه تا پیروزی فاصله داریم  و آن قدم  کمی اعتماد به خالق سرنوشتمان است. خدایی که مهربانتر از خودمان بر خودمان است و ...

Sometimes It is just a short step away from victory .short step is to trust the Creator destined

God have is Kindest on ourselves of our own ...



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 12 آبان 1392

ارسال نظر(0)

عشق مادری Mother's Love

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بو دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟ اون هیچ جوابی نداد

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برماونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی .از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودموتا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو . وقتی ایستاده بودم بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر .سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه .ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی.

همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا .ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment. She cooked for students & teachers to support the family. There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. I was so embarrassed. How could she do this to me? I ignored her, threw her a hateful look and ran out. The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!” I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. So I confronted her that day and said, ” If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?!!!” My mom did not respond…I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. I was oblivious to her feelings. I wanted out of that house, and have nothing to do with her. So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study. Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. I was happy with my life, my kids and the comfortsThen one day, my mother came to visit me.She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildrenWhen she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children!” GET OUT OF HERE! NOW!!!” And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address,” and she disappeared out of sight. One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore . So I lied to my wife that I was going on a business trip. After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity. My neighbors said that she is died. I did not shed a single tear. They handed me a letter that she had wanted me to have. “My dearest son, I think of you all the time. I’m sorry that I came to Singapore and scared your children. I was so glad when I heard you were coming for the reunion. But I may not be able to even get out of bed to see you. I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up. You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.

 As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye. So I gave you mine. I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye With my love to you,



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 12 آبان 1392

ارسال نظر(0)

گفتگو با خدا an interview with God

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم اگر وقت داشته باشید
خدا لبخند زد وقت من ابدی است چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟-
خدا پاسخ داد این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند
اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال را فراموش می کنند
آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می کنند نه در آینده

این که چنان زندگی می کنند که گویی ، نخواهند مرد و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده اند
مدتی هر دو ساکت ماندیم بعد پرسیدم
-به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
خداوند با لبخند پاسخ داد یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد
بلکه کسی است که نیاز کمتری داردیاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن بخشش یاد بگیرندیاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند
اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند
اما آن را متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
همیشه تا ابد.....

I dreamed I had an interview with god

God askedSo you would like to interview me

I said If you have the time

God smiledMy time is eternity What questions do you have in mind for me

What surprises you most about human kind

God answeredThat they get bored with child hood

They rush to grow up and thenlong to be children again

That they lose their health to make moneyand then

lose their money to restore their healthThat by thinking anxiously about the futureThey forget the presentsuch that they live in nether the present And not the futureThat they live as if they will never dieand die as if they had never lived

we were silent for a while And then I askedAs the creator of people

What are some of life lessons you want them to learn

God replied with a smileTo learn they can not make any one love thembut they can do is let themselves be loved To learn that it is not good to compare themselves to othersTo learn that a rich person is not one who has the mostbut is one who needs the least

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love and it takes many years to heal themTo learn to forgive by practicing for giveness

T o learn that there are persons who love them dearlyBut simly do not know how to express or show their feelings

To learn that two people can look at the same thingand see it differently To learn that it is not always enough that they be forgiven by others

The must forgive themselves And to learn that I am here ALWAYS



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 12 آبان 1392

ارسال نظر(0)

متشکرم
آنچه که امروز هستید به دلیل وجود همه کشمکش‌هایی است که در زندگی با آنها دست و پنجه نرم کرده‌اید.
از دوران سخت سپاسگزار باشید، آنها شما را قویتر کرده‌اند.
 
What you are today is as the result of all the struggles you have been through in life.
Therefore, appreciate all that hardship which has rendered you stronger!


نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 09 آبان 1392

ارسال نظر(0)

post

کیفیت فکر، کیفیت زندگی را تعیین می‌کند.

 

The quality of your thoughts determines the quality of your life



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 09 آبان 1392

ارسال نظر(0)

رزق معنویthe spiritual aliment

هرجا حدیثی، آیه ای، دعایی به دلت خورد، بایست؛ مبادا یک وقت بگذری و بروی،
صبر کن؛ رزق معنوی خیلی مخفی تر از رزق مادی است؛
یک نفر از دری، دیواری می گوید و در حقیقت خداست؛ که با زبان دیگران با شما حرف می زند..
(حاج محمد اسماعیل دولابی)

 

Whenever you heard a word, a sign, a benedictory  , So you stop  lest Walk and go  You Wait a minute  the spiritual aliment  Is Very hidden than the material aliment
  Individual tells of the door, wall But the true God speak with you with  the Other language 
  Haj Mohammad Ismail Dvlaby



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 09 آبان 1392

ارسال نظر(0)

نامه دوست the letter from friend

قرآن نامه دوست است

و زبان اهل محبت ،‌ زبان اشاره است

اشارت را اهل محبت درك ميكنند

اگر اهل محبت شدي ، قرآن را خواهي فهميد

" آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند"

حاج اسماعیل دولابی

 

Quran is like the  letter from  friend

the language the People of Land affection is the secret Language 

  the People of  Land affection understand   the secret

If you  Were the People of  Land affection; you will find the Quran

"It was from good news who understand   the secret."

Haj  Ismail Dvlaby



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 09 آبان 1392

ارسال نظر(1)

رابطه خدشه ناپذير The infallible relationship

تمام جهان در خدمت توست ، تسليم توست

تا تو در خدمت خدا باشي ... تسليم خدا باشي

هر چه بيشتر تسليم خدا باشي

جهان و جهانيان بيشتر در تسليمت خواهند بود

.... اين يك رابطه خدشه ناپذير است

 

The whole world is to serve you, it is surrender to you.
When you try to serve God ... When you are surrender to God,
 If you are surrendered to God   much
So The  world and   people will surrender to you.... This is an infallible relationship

 



نوشته شده توسط adytum در دوشنبه 06 آبان 1392

ارسال نظر(0)

ارزش زمان Value of Time

 

براي درك ارزش يك سال، از دانش آموزي بپرسيد كه در امتحاناتش مردود شده است.

براي درك ارزش  يك ماه ، از مادري بپرسيد كه نوزادي نارس به دنيا اورده است.

براي درك ارزش  يك روز ، از کارگری بپرسيد كه دستمزد روزانه مي گيرد و شش كودك براي سير كردن دارد.

براي درك ارزش يك ساعت، از دوستاني  بپرسيد كه منتظر ديدار يكديگرند.

براي درك ارزش  يك دقيقه ، از مسافري بپرسيد كه قطار،هواپیما یا اتوبوسش را از دست داده است.

براي درك ارزش  يك ثانيه ، از كسي بپرسيد كه از حادثه اي جان سالم به در برده است.

براي درك ارزش  يك صدم ثانيه، ازدونده اي بپرسيد كه در بازي هاي المپيك مدال نقره برده است.

Torealizethe valueof oneyear, aska studentwhohas failedtheexamination.
To realize the value of one month, ask a mother who has given birth to a premature baby.
To realize the value of a day, ask a daily wage worker has six children to feed.
To realize the value of one hour, ask friends waiting to meet each other.
To realize the value of one minute, ask a passenger train, plane or bus is lost.
To realize the value of one second, ask a person who has survived an accident.
To realize the value of one hundredth of a second, ask the runner that has won a silver medal at the Olympics  .



نوشته شده توسط adytum در چهارشنبه 10 مهر 1392

ارسال نظر(0)

فقر عشق the Poverty of Love

از بین بردن فقر عشق بسیار سخت تر از بین بردن فقر نان است.

eliminate the Poverty of Love is very hard than to eliminate the Poverty of bread

 

زنده بودن را به بيداری بگذرانيم که سالها به اجبار خواهيم خفت.

 

The being alive to spend the  Awakening
Because we will be forced to sleep For years and years

 

 



نوشته شده توسط adytum در دوشنبه 08 مهر 1392

ارسال نظر(0)

مطالب پیشین


Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 16131