💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

خلوت

0خلوت.ارحمی .خواجه

خدایا، مرا در اصلاح نفسِ خویش به کاری فرمان داده‌ای که خود در انجام دادن آن از من تواناتری، و قدرت تو بر آن کار و بر من، از قدرت من افزون‌تر است. پس مرا چنان نیرویی ده که با آن به کاری مشغول شوم که تو را از من خشنود می‌سازد، و خشنودی خود را در حال تن درستی [نه در گرفتاری و سختی] از من بخواه. امام سجاد علیه السلام ************************************ کپی از این وبلاگ مجاز است به شرط سه صلوات برا آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در حسرت موجم باران کفافم نیست *********************************** به وبلاگ خود خوش آمدید




- نیاز انسان به خنده و شادی

 

- نیاز انسان به خنده و شادی

 

...........ما یک خنده‌ی حلالی باید به مردم بدهیم، که مردم وقتی می‌خواهند بخندند، گرفتار جرم نشوند، طرف خسته شده است، می‌خواهد بخندد، خسته شده است می‌خواهد بخندد! خود پیغمبر یک بار خیلی خسته بود، گفت: فلانی کجاست که بیاید و من را بخنداند؟ یک روز یک عربی آمد، به پیغمبر گفت: این خرماها هدیه! پیغمبر هم گفت: دست شما درد نکند، خوشحال شد و خرما را خورد، وقتی خورد گفت: پولش را بده ببینم! اول گفت: هدیه! وقتی خورد گفت: پولش را بده! حضرت خنده‌اش گرفت. این خاطره بود، یک بار که پیغمبر خسته شده بود، گفت آن عرب پیدا شود و باز ما را بخنداند. یکی از مراجع بزرگوار، آخر عمرشان یک گرفتگی پیدا کردند که پزشک گفت: یک کسی باید بیاید و ایشان را بخنداند، خنده درمان است. نه فرح! آخر بعضی‌ها کارشان دلقک بازی است. اصلاً نگاهش که می‌کنی دلقک است. ما خلیفه‌ی خدا هستیم، دلقک نیستیم. من خودم دو سه بار، در بحث‌هایم به طور طبیعی می‌خندانم. دو سه بار به طور طبیعی می‌خندانم. ولی من را می‌بینند نمی‌گویند: آقای قرائتی جک گو! می‌گویند: آقای قرائتی معلم درسهایی از قرآن! یعنی لقب من اسلامی و قرآنی است، منتهی در بحث‌هایم یکی دو مرتبه هم می‌خندانم. مردم خنده‌ی حلال می‌خواهند. ..

 

حالا نوه‌های ما می‌خواهند مهمانی کنند، یک پروژه است.

 

.... می‌شود با یک آش ساده‌ای، آدم دور هم جمع بشود و آش بخورد و صفا کند و بگوید و بخندد، مثل اینکه مادران ما همین کار را می‌کردند. بچه بودم، مادر ما یک دیگ آش می‌پخت، همه‌ی همسایه‌ها دور هم جمع می‌شدند، با همان آش بهترین... حالا نوه‌های ما می‌خواهند مهمانی کنند، یک پروژه است. اصلاً وقتی می‌خواهند مهمانی کنند، انگار می‌خواهد یک حادثه‌ای رخ بدهد. مهمانی ساده، مهمانی اشرافی! جلوی اشرافی را هم نمی‌شود گرفت.

 

یک کسی دارد خوب خرج کند. قرآن می‌گوید: «عَلَى الْمُوسِعِ قَدَرُهُ وَ عَلَى الْمُقْتِرِ قَدَرُهُ» (بقره/236) از خانمت خواستی جدا شوی، اگر پول داری، یک پول خوب بده به خانم! پول نداری یک پول کمی بده! بالاخره یک عمری با هم زندگی کرده‌اید، حالا به هر دلیلی از هم جدا می‌شوید، «مَتِّعُوهُنَّ بِإِحْسانٍ او أَوْ سَرِّحُوهُن‏ بِإِحْسانٍ» {«فَأَمْسِکُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ» (بقره/231)} جدا می‌شوید، روی کینه و فحش نباید باشد. روی محبت باشد. یک خورده باید زندگی را آسانش کنیم. اشکالی نداشته باشد که آدم اینطوری باشد.

----------------------------------

استاد قرائتی

.



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 11 اردیبهشت 1393

ارسال نظر(0)

زندگی

زندگی بال و پری دارد ،

با وسعت مرگ.

پرشی دارد،

به اندازه ی عشق.

زندگی چیزی نیست

-که لب طاقچه ی عادت-

از یاد من و توبرود.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است.

که در خواب پلی می پیچد.

----------------------------------------------------------

زندگی آبتنی در حوضچه ی " اکنون" است!

و آدمی چه دیر می فهمد انسان یعنی عجالتاَ!



نوشته شده توسط adytum در چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393

ارسال نظر(0)

تحول.سنگ ریزه ی آگاهی

کوچکترین تحول همانند سنگ ریزه ای است

که به درون برکه ای پرتاب می شود

امواج بسیاری به گرد آن شکل می گیرند.

سنگ ریزه ی آگاهی نیز با برکه ی ذهن ما چنین کند!!

"آنتونی رابینز"



نوشته شده توسط adytum در سه‌شنبه 09 اردیبهشت 1393

ارسال نظر(0)

حکایت بانک زمان

تصور کنید حساب بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واریز می گردد و شما فرصت دارید تا همه پول ها را خرج کنید چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالی می گردد.

در این صورت شما چه خواهید کرد؟

البته سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنید!

هر یک از ما یک چنین حساب بانکی داریم؛ حساب بانکی زمان!

هر روز صبح زمان شما 86400 ثانیه واریز و تا پایان شب به پایان می رسد . هیچ برگشتی در کار نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود......

باور کنید هر لحظه گنج بزرگی است! گنجتان را آسان از دست ندهید!

به یاد داشته باشید : زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند!

فراموش نکنیم:

دیروز به تاریخ پیوست.

فردا معما است.

 و امروز هدیه است!

منبع : لطفا گوسفند نباشید



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 07 اردیبهشت 1393

ارسال نظر(0)

همه جانبه فکر کردن

ساختمان كتابخانه انگلستان قديمي بود و تعمير آن نيز فايده اي نداشت. قرار بر اين شد كتابخانه جديدي ساخته شود. اما وقتي ساخت بنا به پايان رسيد، كارمندان كتابخانه براي انتقال ميليون ها جلد كتاب دچار مشكلات ديگر شدند.
يك شركت انتقال اثاثيه از دفتر كتابخانه خواست كه براي اين كار سه ميليون و پانصد هزار پوند بپردازد تا اين كار را انجام دهد. اما به دليل فقدان سرمايه كافي، اين درخواست از سوي كتابخانه رد شد. فصل باراني شدن فرا رسيد. اگر كتابها بزودي منتقل نمي شد خسارات سنگين فرهنگي و مادي متوجه كتابخانه مي گرديد. رييس كتابخانه بيشتر نگران شد و بيمار گرديد.
روزي، كارمند جواني از دفتر رييس كتابخانه عبور كرد. با ديدن صورت سفيد و رنگ پريده رييس، بسيار تعجب كرد و از او پرسيد كه چرا اينقدر ناراحت است.
رييس كتابخانه مشكل كتابخانه را براي كارمند جوان تشريح كرد، اما برخلاف توقع وي، جوان پاسخ داد: سعي مي كنم مساله را حل كنم. روز ديگر، در همه شبكه هاي تلويزيوني و روزنامه ها آگهي منتشر شد به اين مضمون: همه شهروندان مي توانند به رايگان و بدون محدوديت كتابهاي كتابخانه انگلستان را امانت بگيرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشاني زير تحويل دهند.
نتيجه اي كه از اين حكايت مي توان گرفت چيست ؟
-هنگام مواجه با مشكلات چه ميزان از نظرات ديگران استفاده مي نماييم؟
-چه ميزان از مشكلات ما مي تواند تسلط افكار و پيش فرض هاي ثابت ما باشد ؟



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 04 اردیبهشت 1393

ارسال نظر(0)

مادر

تقدیم به مادرم و همه ی مادران دوست داشتنی:

قدر تمام لحظه هایم بیقراری کرد
خون دلش را خورد و در من عشق جاری کرد


من بی خبر هر وقت و هر جایی سفر رفتم
مادر به پای من نشست و خانه داری کرد


فصل زمستان، فصل کرسی، باز هم مادر
با یک لحاف گرم دنیا را بهاری کرد


هر جا بریدم دوخت و با گریه هایم سوخت
هر جا که بی طاقت شدم...او بردباری کرد


گاهی پدر خم شد ستون زندگی لرزید
مادر دوباره ایستاد و استواری کرد

............................

امام صادق(علیه السلام):

در ذیل آیه شریفه«اناانزلناه فی ‏لیلة‏القدر»؛ می‏فرماید: منظور از«لیلة‏ القدر» فاطمه(سلام الله علیها) است. هرکس اورا آن گونه که سزاوار است، بشناسد، «لیلة‏القدر» را درک کرده است.


بحارالانوار، ج 43، ص 65، حدیث 580.



نوشته شده توسط adytum در سه‌شنبه 02 اردیبهشت 1393

ارسال نظر(0)

post

 

خوشبختی یعنی خداوند آنقدر عزیزت کند که وجودت آرام بخش دیگران باشد و تو آنقدر خوشبختی که خدا ترا مادر آفرید...

 

سالروز میلاد زهرا اطهر(علیها السلام) و روز مادر و زن بر شما مبارک

....................................................

تو ای محرم ترین یارم

تو ای مونس و غمخوارم

به نام نامی مادرهمیشه دوستت دارم

...............................................

 



نوشته شده توسط adytum در یکشنبه 31 فروردین 1393

ارسال نظر(0)

شیطان شوخی نیست

استاد :

شیطان شوخی نیست

وقتی مکرر اشتباهی را تکرار و توجیه می کنی ...وقتی آرامش نداری و دچار اضطراب هستی.....وقتی احساس می کنی مسیر زندگی ات درست نیست ... بدان حضورش را درزندگی ات جدی نگرفتی

وقتی دنیا   کعبه آمال تو شده و جز به هوس و لذات ناپایدار آن چیزی نمی بینی ...چند قدم آن طرف تر را نمی بینی ...با خدا قهری...هی گله و شکایت می کنی ...احساس می کنی با همه چیز در جنگ هستی ...

از سادگی ولی پاکی ...از کمی ولی حلال و طیب دور هستی ...

........

آری ما اغلب شیطان را ، حضورش را و قدرت اغواگری اش را جدی نمی گیریم

ما شیطان شناسی یمان را تقویت نمی کنیم!

شیطان شوخی نیست ...عزم چندین هزار ساله دارد برای به انحراف کشیدن زندگی آدم ها.خودش گفته که از هیچ چیز مضایقه نکند برای به آتش کشیدن زندگی ابدی آدم ها.

شیطان دشمن قسم خوده ی ماست. این را باور کنیم که ؛ شیطان دشمن قسم خوده ی ماست .



نوشته شده توسط adytum در پنج‌شنبه 28 فروردین 1393

ارسال نظر(0)

یا ابوالفضل

شهید آیت الله مرتضی مطهری: تقریباً یك سنتى است كه در تاسوعا ذكر خیرى از وجود مقدس ابوالفضل العبّاس (سلام اللَّه علیه) مى‌‏شود. مقام جناب ابوالفضل بسیار بالاست. ائمّه ما فرموده‏اند: «انَّ لِلْعَبّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللَّهِ یَغْبَطُهُ بِها جَمیعُ الشُّهَداءِ» عبّاس مقامى نزد خدا دارد كه همه شهدا غبطه مقام او را مى‏‌برند.

 متأسفانه تاریخ از زندگى آن بزرگوار اطلاعات زیادى نشان نداده؛ یعنى اگر كسى بخواهد كتابى در مورد زندگى ایشان بنویسد مطلب زیادى پیدا نمى‏‌كند. ولى مطلب زیاد به چه درد مى‏خورد؟

گاهى یك زندگى یك روزه یا دوروزه یا پنج روزه یك نفر كه ممكن است شرح آن بیش از پنج صفحه نباشد، آنچنان درخشان است كه امكان دارد به اندازه دهها كتاب ارزش آن شخص را ثابت كند، و جناب ابوالفضل العبّاس چنین شخصى بود.

در شب عاشورا اول كسى كه نسبت به اباعبداللَّه اعلام یارى كرد، همین برادر رشیدش ابوالفضل بود... آنچه كه در تاریخ مسلم است، ابوالفضل بسیار رشید، بسیار شجاع، بسیار دلیر، بلند قد و خوشرو و زیبا بود (وَ كانُ یُدْعى‏ قَمَرَ بنى هاشم) كه او را «ماه بنى هاشم» لقب داده بودند.

اینها حقیقت است. شجاعتش را البته از على علیه‌السلام به ارث برده است. داستان مادرش حقیقت است كه على به برادرش عقیل فرمود: عقیل! زنى براى من انتخاب كن كه «وَلَدَتْهَا الْفُحولَةُ» از شجاعان به دنیا آمده باشد. «لِتَلِدَ لى فارِساً شُجاعاً» دلم مى‏‌خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیرى به دنیا بیاید. عقیل، امّ البنین را انتخاب مى‌‏كند و مى‌‏گوید این همان زنى است كه تو مى‏‌خواهى. تا این مقدار حقیقت است. آرزوى على در ابوالفضل تحقق یافت.

روز عاشورا مى‌‏شود، بنابر یكى از دو روایت، ابوالفضل مى‏‌آید جلو، عرض مى‏كند برادر جان، به من هم اجازه بفرمایید، این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمى‌‏آورم، مى‌‏خواهم هرچه زودتر جان خودم را قربان شما كنم.

من نمى‏‌دانم روى چه مصلحتى- خود ابا عبداللَّه بهتر مى‌‏دانست- فرمود: برادرم! حالا كه مى‏‌خواهى بروى، پس برو بلكه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بیاورى. (این را هم عرض كنم لقب «سقّا» (آب‏آور) قبلًا به حضرت ابوالفضل داده شده بود، چون یك نوبت یا دو نوبت دیگر در شبهاى پیش ابوالفضل توانسته بود برود، صف دشمن را بشكافد و براى اطفال ابا عبداللَّه آب بیاورد. این‏‌جور نیست كه سه شبانه روز آب نخورده باشند؛ خیر، سه شبانه روز بود كه [از آب‏] ممنوع بودند، ولى در این خلال توانستند یكى دو بار آب تهیه كنند. از جمله در شب عاشورا تهیه كردند، حتى غسل كردند، بدن‌هاى خودشان را شستشو دادند). فرمود: چَشم.

حالا ببینید چه منظره باشكوهى است، چقدر عظمت است، چقدر شجاعت است، چقدر دلاورى است، چقدر انسانیّت است، چقدر شرف است، چقدر معرفت است، چقدر فداكارى است! یك‌تنه خودش را به این جمعیت مى‏‌زند.

مجموع كسانى را كه دور این آب را گرفته بودند چهارهزار نفر نوشته‌‏اند. خودش را وارد شریعه فرات مى‏‌كند. اسب خودش را داخل آب مى‌‏برد.

این را همه نوشته‌‏اند: اول، مشكى را كه همراه دارد پر از آب مى‏‌كند و به دوش مى‏‌گیرد. تشنه است، هوا گرم است، جنگیده است، همین طورى كه سوار است تا زیر شكم اسب را آب گرفته است، دست مى‏‌بَرد زیر آب، مقدارى آب با دو مشت خودش تا نزدیك لب‌هاى مقدس مى‏‌آورد. آنهایى كه از دور ناظر بوده‌‏اند گفته‌‏اند اندكى تأمل كرد، بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روى آب ریخت. آنجا كسى ندانست كه چرا ابوالفضل آب نیاشامید، اما وقتى بیرون آمد یك رجزى خواند كه در این رجز مخاطبْ خودش بود نه دیگران. از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید. دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب مى‌‏كند، مى‌‏گوید:

یا نَفسُ مِن بَعدِ الحُسینِ هونى / وَ بَعدَهُ لاكُنْتُ انْ تَكونى‏

هذَا الْحُسَیْنُ شارِبُ الْمَنونِ / وَ تَشْرَبینَ باردَ الْمَعینِ‏

هیهاتَ ما هذا فِعالُ دینى / و لافعالُ صادقِ الْیَقینِ

اى نفس ابوالفضل! مى‏‌خواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانى. حسین دارد شربت مرگ مى‏‌نوشد، حسین با لب تشنه در كنار خیمه‌‏ها ایستاده است و تو مى‌‏خواهى آب بیاشامى؟! پس مردانگى كجا رفت؟ شرف كجا رفت؟ مواسات كجا رفت؟ همدلى كجا رفت؟ مگر حسین امام تو نیست؟ مگر تو مأموم او نیستى؟ مگر تو تابع او نیستى؟

هرگز دین من به من اجازه نمى‌‏دهد، هرگز وفاى من به من اجازه نمى‌‏دهد. ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض كرد، خواست از داخل نخلستان برگردد (قبلًا از راه مستقیم آمده بود) چون مى‌‏دانست همراه خودش یك امانت گرانبها دارد. تمام همّتش این است كه این آب را به سلامت برساند، براى اینكه مبادا تیرى بیاید و به این مشك بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.

در همین حال بود كه یكمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد. معلوم شد حادثه تازه‌‏اى پیش آمده است. فریاد كرد:

وَاللَّهِ انْ قَطَعْتُموا یَمینى / انّى احامى ابَداً عَنْ دینى‏

وَ عَنْ امامٍ صادِقِ الْیَقینِ / نَجْلُ النَّبِىِّ الطّاهِرِ الْامینِ‏

به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع كنید، من دست از دامن حسین بر نمى‌دارم.

طولى نكشید كه رجز عوض شد:

یا نَفسُ لا تَخْشَ مِنَ الْكُفّارِ / وَابْشِرى بِرَحْمَةِ الْجَبّارِ

مَعَ النَّبِىِّ السَّیِّدِ الُمخْتارِ / قَدْ قَطَعوا بِبَغْیِهِمْ یَسارى

در این رجز فهماند كه دست چپش هم بریده شده است. این گونه نوشته‏‌اند: با آن هنر فروسیّتى كه [در او] وجود داشته است، به هر زحمت بود این مشك آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت. دیگر من نمى‌‏گویم چه حادثه‌‏اى پیش آمد، چون خیلى جانسوز است.

در میان كسانى كه اباعبداللَّه علیه‌السلام خود را به بالین آنها رسانید، هیچ كس وضعى دلخراش‏تر و جانسوزتر از برادرش اباالفضل العبّاس براى او نداشت؛ برادرى كه حسین علیه‌السلام خیلى او را دوست مى‏‌دارد و یادگار شجاعت پدرش امیرالمؤمنین است.

در جایى نوشته‏‌اند اباعبداللَّه علیه‌السلام به او گفت: برادرم «بِنَفْسى انْتَ» عبّاس جانم! جان من به قربان تو.

این خیلى مهم است. عباس در حدود بیست و سه سال از اباعبداللَّه علیه‌السلام كوچكتر بود (اباعبداللَّه 57 سال داشتند و عبّاس یك مرد جوان 34 ساله بود). اباعبداللَّه به منزله پدر اباالفضل از نظر سنّى و تربیتى به شمار مى‏‌رفت، آنوقت به او مى‏گوید: برادر جان! «بِنَفْسى انْتَ» اى جان من به قربان تو!.

اباعبداللَّه كنار خیمه منتظر ایستاده است. یك وقت فریاد مردانه اباالفضل را مى‏‌شنود.وقتى كه حسین علیه‌السلام به بالاى سر او مى‌‏آید، مى‌‏بیند دست در بدن او نیست، مغز سرش با یك عمود آهنین كوبیده شده و به چشم او تیر وارد شده است.

بى جهت نیست كه گفته‏اند: «لَمّا قُتِلَ الْعَبّاسُ بانَ الْانْكِسارُ فى وَجْهِ الْحُسَیْنِ» عبّاس كه كشته شد، دیدند چهره حسین شكسته شد. خودش فرمود: «الْانَ انْقَطَعَ ظَهْرى وَ قَلَّتْ حیلَتى».

امّ البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه كربلا زنده بود ولى در كربلا نبود، در مدینه بود. در مدینه بود كه خبر به او رسید كه در حادثه كربلا قضایا به كجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند.

این بود كه این زن بزرگوار به قبرستان بقیع مى‌‏آمد و در آنجا براى فرزندان خودش نوحه سرایى مى‌‏كرد. نوشته‌‏اند اینقدر نوحه سرایى این زن دردناك بود كه هر كه مى‏‌آمد گریه مى‏‌كرد، حتى مروان حكم كه از دشمن ترین‏ دشمنان بود. 

این زن گاهى در نوحه سرایى خودش همه بچه‌هایش را یاد مى‏‌كند و گاهى بالخصوص ارشد فرزندانش را. ابوالفضل، هم از نظر سنى ارشد فرزندان او بود، هم از نظر كمالات جسمى و روحى.

من یكى از دو مرثیه‌‏اى را كه از این زن به خاطر دارم براى شما مى‌‏خوانم. به‌‏طور كلى عربها مرثیه را خیلى جانسوز مى‏‌خوانند. این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهى این گونه مى‌‏خواند، مى‏‌گوید:

یا مَنْ رَأَى الْعَبّاسَ كَرَّ عَلى‏ جَماهیرِ النَّقَدِ  /  وَ وَراهُ مِنَ ابْناءِ حَیْدَرَ كُلُّ لَیْثٍ ذى لَبَدٍ

انْبِئْتُ أنَّ ابْنى اصیبَ بِرَأْسِهِ مَقْطوعَ یَدٍ  / وَیْلى عَلى‏ شِبْلى امالَ بِرَأْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ

لَوْ كانَ سَیْفُكَ فى یَدَیْكَ لَما دَنى‏ مِنْكَ احَدٌ

مى‏‌گوید اى چشم ناظر، اى چشمى كه در كربلا بودى و آن مناظر را مى‌‏دیدى، اى كسى كه در كربلا بودى و مى‏‌دیدى، اى كسى كه آن لحظه را تماشا كردى كه شیر بچه من ابوالفضل از جلو، شیربچگان دیگر من پشت سرش بر این جماعت پست حمله برده بودند، اى چنین شخصى، اى حاضر وقعه كربلا، براى من یك قضیه‌‏اى نقل كرده‌‏اند، من نمى‌‏دانم راست است یا دروغ، آیا راست است؟

به من این‌‏جور گفته‏‌اند، در وقتى كه دستهاى بچه من بریده بود، عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد، آیا راست است؟ بعد مى‌‏گوید ابوالفضل، فرزند عزیزم! من خودم مى‏‌دانم اگر تو دست مى‌‏داشتى مردى در جهان نبود كه با تو روبرو بشود. اینكه آمدند چنین جسارتى كردند براى این بود كه دستهاى تو از بدن بریده شده بود.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم. و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرین‏ (مجموعه‌‏آثار‌استاد‌شهید‌مطهرى، ج‏17 ص 97 و 260 و 360)



نوشته شده توسط adytum در دوشنبه 25 فروردین 1393

ارسال نظر(0)

مدعیان رفاقت

الهی مدعیان رفاقت تا مرزی با انسان می مانند

عده ای تا مرز منفعت ...

عده ای تا مرز مال..

عده ای تا مرز جان ..

عده ای تا مرز آبرو...

و همگی تا مرز این دنیا...

الهی تو بی انتهایی و تا ابد می مانی

الهی برایمان تو بمان!



نوشته شده توسط adytum در شنبه 23 فروردین 1393

ارسال نظر(1)

مطالب پیشین


Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by 16131